الهه‌ی عشق و زیبایی

 

از دلم پرسیدم عشق را خلاصه کن 

گفت:  آغاز کسی باش که پایان تو باشد 


نوشته ی گل آتش در ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

چرا نمی يای؟

بیابان عرفات به مرز شب رسیده است

 

و تاریکی، رفته رفته

 

قله ی جبل الطارق را نیز فرا می گیرد و اکنون ...

 

هنگام در رسیده است که عرفات را

 

به سوی وادی مزدلفه ترک گوییم

 

شب، هدیه ی پروردگار به عرفات است

 

شب، عرصه ی ظهور معادن نور است

 

وصحنه ی تجلای ستارگان

 

« دل عارف» نیز ستاره ای است، معدن نور

 

و این سری است که جز عرفا کسی نمی داند.

 

آری، آن« نجم ثاقب» که گفته اند

 

«قلب عارف» است

 

ای سر چشمه ی نور، ای قلب عالم امکان

 

ای یار، ای عزیزترین یار...

                    

                    باز آی که شب در رسیده است و هنگام ظهور توست  

 

 


نوشته ی گل آتش در ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ در یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥

 

سلام !!

 

ببخشید بابت تاخیری که توی آپ کردنم داشتم به هر حال هر کسی

 

یه مشکلاتی داره که باید حلشون کنه شما به بزرگی خودتون

 

ببخشید.... راستی این ایام رو به همتون تبریک می گم فعلا ...

 

چند اصل شادی بخش

 

1) هنگام عصبانیت هیچ تصمیمی نگیر

 

2) از هیچ کس و هیچ چیز توقع نداشته باش

 

3) به هیچ کس جز خدا امید نداشته باش

 

4) در زندگی به جای شناور بودن شناگر باش

 

5) اندوه روز نیامده ات را بر روز آمده ات نیفزا

 

6) بی احترامی دیگران رو با بی اعتنایی جواب بده

 

7) یگانه داروی آرامش بخش  روح و جان، یاد خداست

 

8) در فرهنگ لغات خود " شکست" رو "تجربه" معنا کن

 

9) هرگز خود رو با دیگران مقایسه نکن

 

خیلی دوستون دارم و همیشه بهترین چیزها رو براتون آرزو می کنم

 


نوشته ی گل آتش در ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ در جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥

 

یه بزرگی می گفت :اگه یه روز یه مشکلی براتون  

پیش اومد نگین ای خدا من یه مشکل دارم بگین ای

مشکل من یه خدا دارم ، من یه خدا دارم که همه ی

مشکلات رو حل می کنه و من از هیچ چیز نمی ترسم.


نوشته ی گل آتش در ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥

بسم او ...

به دیدار من اگر آمدی

 

ای مهربان

 

چراغ بیاور و یک دریچه

 

که از آن

 

به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم

 

                             

                                 « فروغ فرخزاد»

 


نوشته ی گل آتش در ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ در یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥

تقديم به مادر مظلوميت فاطمه ی زهرا سلام الله عليها

 هیچکس آیا توانسته است غم فاطمه را به تصویر کشد جز ناله

  

  های بیت الاحزان فاطمه؟

 

  گویی تقدیر چنین بوده است که حضور دو روزه ی او در دنیا با

 

  غم واندوه عجین شود، هر چه بود گذشت و هرچه می بود می

 

  گذشت.

 

  او می دانست که تقدیر چگونه رقم خورده است و می دانست که 

 

غم نان خورشت همیشه ی من است و اندوه، همسایه ی دیوار به

 

  دیوار دل او.

 

  اما او آمد، آمد تا دفتر زنان بی سرمشق نماند،آمد تا قرآن مثال

 

  بیابد، تفسیر پیدا کند،نمونه دهد، آمد تا خلقت بی غایت نماند، بی

 

  مقصود نشود، بی هدف تلقی نگردد.

 

  فرشتگان بال در بال ایستاده اند و آمدن تو را لحظه می شمرند.

 

  حوریان، بهشت را با اشک چشم هایشان چراغان کرده اند

 

  برو و بهشت را از انتظار در آر. برو و در آغوش پدرت قرار و

 

  آرام بگیر.

 

  سلام بر تو، سلام بر پدرت و سلام بر شوی همیشه استوارت.

 

 

 شهادت مادر مظلوميت دريای صبر و اقيانوس احساس رو به

 

  همه‌ی شما تسليت عرض می کنم و اميدوارم که قطره‌يی از

  

  این دريای مظلوميت رو درک کنم.       

 


نوشته ی گل آتش در ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ در چهارشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٥

 

چند روز سرخ، چند سال، چند ماهِ خونین گذشته از آزادی شهر

 

خون که خونین شهر بود و خرمشهر شد؟

 

چند سالِ فراموشی گذشته از روزهای یاد؟ از روزهای عطش و

 

عشق و عاطفه؟ چند روز، چند ماهِ از یاد و بر باد.

 

حالا از سوم خرداد 61 آن قدر گذشته که بشود گفت خیلی. آن قدر

 

که دل خیلی ها خیلی تنگ شده باشد برای روزهای خوب ایمان.

 

روزهایی برای تمام تاریخ.

 

 

 

 

از جنگ برمی گردی، هیچ کس اما به استقبالت نمی آید.

 

هیچ کس نمی داند که به جنگ رفته بودی. با شکوه ترین جنگها

 

اما همین است. جنگی غریبانه. جنگی تنها. جنگی بی سپاه و بی

 

سلاح.

 

ازجنگ بر می گردی، خدامی داند که به جنگ رفته بودی.خاک

 

روی پیراهنت رامی تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد. نشان

 

لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی. نشان لیاقت خدا،

 

تنها چند خط ساده است.خط های ساده ای که برپیشانیت میکشد

 

از جنگ بر می گردی و هر بار خطی بر خطوط پیشانیت اضافه

 

می شود. و روزی می رسد که پیشانیت پرازدستخط خدا می شود

 

آینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد.

 

آینه ها اما دروغ می گویند. دستخط خدا بر هر صفحه ای که

 

بنشیند، زیبایش می کند.

 

جوانی بهایی است که در ازای دستخط خدا می دهیم.       

 

دستخط خدا اما بیش از این ها می ارزد، کیست که جوانی

 

اش را به دستخط خدا نفروشد...

 


نوشته ی گل آتش در ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥

نگاه حقير مرا ببخش

  خدا ، انسان ها را آن سان آفرید تا طالب بی نهایت باشند.

 

جاودانگی وزیباترین زیبایی ها.

 

 وچه سخت است این انسان بی نهایت طلب زیبایی خواه رابه دنیا

 

واگذاشت، تا میان خون و خونریزی هایش، میان ناپاکی ها و ستم

 

هایش زندگی کند، فطرتش رااز یاد ببرد وزشتی ها را بپرستند به

 

«هیچ» قانع شود؛ به خیال همه.

 

   چه دردناک است که محکم ترین و سخت ترین بندها به دست و

 

پایش باشد و احساس آزادی کند . وای، هوس را به جای عشق به

 

او بفروشد و هیچ وقت نفهمد که عشق چیست و هوس و فرق این

 

دو.

 

   گول بخورد و از توهم زیرکی همه چیز را به نفع خود ببیند و

 

ساکت بماند و از آن همه بی نهایت و زیبایی،دیگر هیچ نپرسد تا

 

عمر دارد هزار بار، چشمش به هزار نگاه بخورد بخورد و

 

بخورد،... و حتی یکبار عاشق نشود.

 

   حماقت های مرا ببخش خدایا! کم خواستن ها و به هیچ راضی

 

شدن هایم را در حالیکه تو بهترین چیزها را برایم می خواهی.

 

خدایا!این نگاه حقیر مرا ببخش،دلم را ببخش که خالی است. مرا

 

ببخش که عشق را آن طور که تو آفریدی،ندیدم و نشناختم.

 

باور نمی کنم که گفته ای:«هر کس که عاشق شود و عشقش را به

 

زبان نیاورد و بمیرد،شهید مرده است.»

 

  که این برای من، برای این نگاه های خیره گستاخ، بسیاربزرگ

 

است، بسیار سنگین. برای من که زبانم رااز افسارش باز کرده ام

 

و نگاهم را آسان به هر جایی فرستاده ام.من که حقیقت چشمانم را

 

زیر لایه ها رنگ و خط تحقیر می کنم.

 

    توصیف پستی ام از همه ی چیزهای که گفتم،بیشتر است، که

 

بسیاری حتی به زبانم نمی آیند

 

اما خدایا تو مرا ببخش، ببخش که خیلی کوچکتر

 

از آنم که تو می خواهی....

 


نوشته ی گل آتش در ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

پروردگارا!ای تو که بنده ی ضعیف خویش را در پناه قدرت

 

علیای خود از حوادث پناه می دهی.

 

تو که وحشت و هراس را به آرامش و ایمنی تبدیل ميفرمايی.                      

من اکنون موجودی گناهکارم  و یاری جز تو ندارم. مرا طاقت

 

غضب تو نباشد و کسی که از من پشتیبانی کند جز تو نیست.

 

همی دانم که به زودی به سوی تو باز خواهم گشت و از لقای

 

توهراس

 

همی دارم و کسی را نشناسم که هیجان هراس را در ضمیرم آرام

 

سازد. جز ذات اقدس و اعلای تو کسی را نشناسم که آرام بخش   

 

خاطر من باشد. تنها تویی که می توانی ایمنم بداری، تویی که

 

می توانی در تنهایی یار من باشی، تویی که توانايی وبه روزگار

 

ضعف من میتوانی از من دستگیری کنی.خداوندا! بر من منت

 

گذار و چنان کن که کردار من به رضای تو مقرون باشد.

 

خواسته های من از دست توانای تو آسان بر آید

 

زیرا تو بر آنچه خواهی توانا باشی.

 

                              یا ارحم الراحمین

 


نوشته ی گل آتش در ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

دیگر باران نمی بارد

 

       من نا امید و خسته

 

           سر به زمین می افکنم

 

ای مردم اندوه می خرم ولی نمی فروشم

 

             چه شده است.خورشید بر آمده؟

 

     رنگین کمان برای چه؟

 

مگر عزای مرا نمی بینید؟چه خود خواه؟

 

        در جستجو ی علت و معلول غرق اندوهم

 

صدایی آشنا، آشناتر از همه

 

      صدایم کرد:

 

                        بلند شو که من آمدم ...

 


نوشته ی گل آتش در ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ در جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٥